یکی می بارد و یکی می خندد ومست از باران.می گن عشق قصه ایست که یکی همیشه می رود و یکی همیشه بدنبال است.یکی تنهایی می گرید و یکی تنهایی می خندد.یکی در حسرت نگاهی و یکی در کنار نگاری.یکی هیچ کس ندارد و یکی همه کس دارد. یکی می میرد و یکی جان می گیرد.کی فریاد می زند،می شکند ویکی حتی نیم نگاهی ندارد.
می گن عشق قصه ایست تلخ وگاه شیرین.من که عشق نمی دانم ولی این قصه که گویند عشق تلخ است خیلی تلخ.بیا قصه ای بسازیم که کسی از عشق به تلخی یاد نکند.همه گویند:دوتا در انتهای قصه باهمند وغم اندر خم یک کوچه.دوتا بوی بهار می دهند وپاییزی نیست.دوتا در اغوش همدیگرند.دوتا باهم می بارند و باهم می خندند.دو تا حسرت ندارند و همه کس دارند.دوتا جون می گیرند و دوتا می میرند.این است عشق شیرین.بیا تا من و تو،ما بشویم...
اره اون یه نارفیقه...اما ...اما من هنوز اون نارفیق رو دوست دارم...فقط ادعای فراموشی می کنم...اما نشد ...نشد که فراموش کنم...نشد که سه سال خاطره های با هم بودن رو فراموش کنم....نشد...
حالا هم فقط می خوام بهش بگم:
یک نفس یاد خدا
یک سبد خاطر اسوده و شاد
یک بغل ارامش صبح
یک هزار اینه از جنس دعا
همه تقدیم تو باد....
تولدت مبارک...
کسی اونجا نیست؟
مگه اونجا خونه خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمی ده؟
یهو یه صدای مهربون!مثل این که صدای یه فرشتس!بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟!باهاش قرار داشتم...قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من می شنوم.کودک متعجب پرسید:مگه تو خدایی؟من با خدا کار دارم...
هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم.
صدای بغض الودش اهسته گفت:یعنی خدام منو دوست نداره؟
فرشته ساکت بود بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه می کنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت...
بگو زیبا بگو هر انچه بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:خدا جون خدای مهربون خدای قشنگم...می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ بشم تو رو خدا...
چرا؟این مخالف تقدیره.چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم...ده تا دوست دارم.اگه بزرگ بشم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت سر زدم؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.مگه ما با هم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخته سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد؟
بعد از تموم شدن گریه های کودک خدا گفت:ادم محبوب ترین مخلوق من...چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت!کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خود خواهیشان می خواستند.
دنیا برای تو کوچک است...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن در حالی که لبخند به لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...
یک روز دیگروقتی که باد از سر پرچین باغی می گذشت
پرستویی نگاهم کرد
نگاهش کردم و ارام خندیدم
و از ان روز دگر جای پرستو بر سر پرچین و
راه من همان یک کوچه دلنتنگ خاکی شد
دلم هر روز وقت رد شدن از پیچ کوچه بی امان از شوق پرپر می زد و
صد بار جان می داد و تا می دیدش از دور پلی میزد نگاهم باز
تا ان سوی چشمانش
چه حالی بود...
در ان هنگام که دل های بی قرار و چشم ها در شوق دیدن بود
خزان از دور امد
یکی از روزهای سرد پاییزی که عطر مهر پر می کرد جانم را
به سوی کوچه دیدار چشمانش دویدم باز ولی جای پرستو
برگ زردی بر سر پرچین باران خورد جان می داد نمی دانم چرا یادم نبود ان روز
پرستو کوچ خواهد کرد...

